شش ماهه دوم نیلو جان
- تازه وارد شش ماه شده بودی که بردم دکتر و شروع به غذا کردی. اولین غذا هات فرنی و حریره بادام بود . ماشالله چه خوش اشتها هم هست این دخترم . اولین روز داشتی قابلمه رو ازم میگفرتی و سرتو کرده بودی تو قابلمه .
- نیلو خانم ما ماشالله تو همه چی عجوله ، آخه تو شش ماهگی مینشست . تو هفت ماهگی سینه خیز میرفت و یه چیزایی هم مثل مامان و بابا صدا میزد.
- تو هشت اسفند تولد بابایی بود من و تو خواستیم باباییرو سروپرابز کنیم طبق روال هر سال خودمون واسه بابایی کیک پختیم و برا سورپرایزش کیک و کادو ( پیراهن) رو هر کدومو کردیم تو یه قابلمه و خودمونو زدیم به اون راه که انگار ما یادمون رفته تولده امروز. بابایی هم وقتی از سرکار اومد رفت سرگاز که ببین چی واسه شام داریم که یهو...

درست روزی که هشت ماهگی رو تموم کردی متوچه شدم چهار تا دندون هم از بالا داره در میاد . از همون روز هم داشتی چهار دست و پا میرفتی . من تو این مونده بودم که چرا چند تا کارو با هم انجام میدادی . آخه همون روز هم قشنگ خودتو میکشیدی بالا تا راه بری از یه جایی میگرفتی و بلند میشدی. اینم یه عکس از آخر هشت ماهگی
÷
خب میخوام از پایان نه ماهگیت بگم. راستش واسه پایان نه ماهگی تو و ششمین سالگرد عقد مامانی و بابایی تصمیم داشتیم بریم مسافرت . واسه همون بلیط هوایی مشهد رو واسه اونروز رزرو کردیم و وسایل و چمدون رو بستیم . منم دسر و کیک رو آماده کردم . میخواستیم بریم واسه خداحافظی با مامان جون اینا که خبر فوت پدربزرگ بابایی رو شنیدم . از یه طرف واسه فوت اون ناراحت شدیم از یه طرف واسه شانس خودمون . دختر گلم من از خدا هر چی شانس و تقدیر زیبا هست رو واسه تو خواسته بودم . این دفعه دوم هست که بابایی مسافرتمون رو ... . آخه قبل اینکه تو به دنیا بیایی هم میخواستیم بریم شمال . باز وسایل رو آماده کرده بودم که ایندفعه بابایی رفت که تو آماده سازی جهازیه عمه جونت کمک کنه و ...

خدایا قلم تقدیر رو به بهترین صورت واسه دخترم رو کاغذ سرنوشت حرکت بده و هر چی شانس واسه من بود رو به دخترم بده که زیباترین آفرینش و بهترین هدیه واسه من بود و خواهد بود.
دلیل بودنم، امید زندگیم نیلو جان، همیشه سالم و خوش باش و با بودنت مرا دلگرم کن.
نیلو کوچلو من نمیدونم چه حکمتی هست تو آخر هر ماه یه پیشرفتی داره . خب آخر این ماه تونستی از پله آشپزخونه به تنهایی پایین بیایی و اینکه از لبه مبل میگرفتی و راه میرفتی. راستی نمیدونم گفتم یا نه تاحالا شش تا دندون درآوردی چهارتا از بالا و دو تا از پایین
و اما پایان ده ماهگی و یازده ماهگی چند تا کلمه بلدی مامانی و بابایی و گل گل (بیا بیا) و بای بای . مهم تر از همه چنان میرقصی و بشکن میزنی که نگو . تو ماشین که میشینیم آهنگ مورد علاقه ات رو باز میکنم و تو هم تا مقصد میرقصی .انشالله اگه وقت کردم آهنگ رو هم اینجا میزارم. دیگه اینکه وقتی دستامونو ول میکنم واسه چند لجظه خودت به تنهایی سرپا میاستی. وقتی میگم ال ور (دست بده ) دستتو دراز میکنی و دست میدی.
اینم بهت بگم که تو آخر یازده ماهگیت عروسی دخترخاله ژیلا رفتیم که این اولین عروسی رفتن تو بود.
* تا پایان یکسالگی رو پاهام تکونت میدادم و واست لالایی میخوندم ولی انگار بزرگترشدی بسختی روپاها میخوابی - لالا گول بالام تلری سونبل بالام کپنهدن سرچدن یوخوسویونگول بالام
تو اواخر یازده ماهگی تعداد دندوناتو 8 تا کردی
و اینکه هر چی بزرگتر میشی شلوغتر میشی دیگه از مبلها بالا میری
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


شش ماهه دوم نیلو جان 
