شهربازی های تابستان 96
هوا تقریبا از اواسط خرداد ماه بهتر بود که مصادف با ماه رمضان میشد واسه همین وقتی بابایی از سرکار میومد یه ساعت قبل افطار میبردیمت پارک تا هم یکم هوات عوض شه و هم اینکه از بچه های هم سن و سالت عقب نمونی و ترسو و دست و پاچلفتی بار نیای . این شد که تا الان که دارم این پست رو مینویسم میشه گفت هر روز میبریمت پارک. اونقدر خوشحال میشی که نگو . از وقتی که از پارک برمیگردیم تا فردا که بخوایم بریم مدام خاطراتش رو مرور میکنی. از اونجایی هم که زیاد نمیتونی خوب حرف بزنی اینجوری میگی ( مامان بابا تاپ اوتو ایتی . زو ) اینم ترجمه اش( مامان بابایی منو تو تاپ مینشونه بعد هلم میده و سرسره سوار میشم)
چندتایی از عکسهای پارک



اینم یه شام خوشمزه بعد یه تاپ تاپ

یکم هم از مراسم عروسی دایی سعید مامانی بگم که تو 24 تیر ماه بود . مامانی طبق همیشه دلش نمیومد واسه خودش چیزی بگیره فقط یه ماه تمام دنبال لباس از سر تا نوک انگشتت واسه تو بود دختر خوشگل من. مامانی تو یکم بیشتر از مامان ها دیگه داره دلسوزی میکنه همه میگن من دارم شورشو درمیام ولی دست خودم نیست میترسم آحرش نتونم تو رو اونجور که لایقت هم تربیتت کنم . آخه از قدیم میگن دخترم عزیزه ولی تربیتش از اون هم عزیزتره


شهربازی های تابستان 96
