نیلو جاننیلو جان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

دنیای من نیلو

کاردستی های مامانی

از وقتی که تو به دنیا اومدی خلاقیت مامانی به عشق دخرتش شکوفا شده . اولین بار خواستم ساعت اتاقت رو درست کنم که با کمک بابایی تونستیم ساعت رو بسازیم کار فتوشاپ ساعت رو مامانی انجام داد وکار ساختش هم بابایی زحمتشو کشید برا بار دوم تصمیم گرفتم واسه دخترم شلوار بدوزم . خب من اصلا خیاطی بلد نبودم ولی با هزار زحمت تونستم بدوزم . البته دوتا شلوار دوختم  که از اولی یادم رفت عکس بگیرم.   و اما کار چهارم نمدی واسه اتاقت با واحد اندازه گیری قد کار پنجم : رفتیم برج بلور که واست ژاکت بگیریم اونجا آویز درب رو دیدم و خیلی پسند کردم . منم اومدم خودم دست به کار شدم .اینم نتیجه کار ست بلوز و دامن و شورت و گل سر و گل ...
19 ارديبهشت 1395

روز پدر

پنجشنبه 2 اردیبهشت بابایی روزت مبارک اولین سال باباشدنت رو بهت تبریک میگم. مرسی که هستی بابایی ...
19 ارديبهشت 1395

اولین کتاب نیلو

فروردین ماه بود که من و بابایی واسه خرید های ماهانه خواستیم بریم فروشگاه . معمولا واسه خرید لاله پارک یا فروشگاه رفاه میریم که ایندفعه رفتیم فروشگاه رفاه. داشتم کتابهای بچگونه رو نگاه میکردم که یه چیزی مناسب سنت و واسه آموزش تو پیدا کنم که متوجه شدم هر کتابی رو که من برمیدارم برا عکسهای رو جلدش ذوق میکنی. به خاطر این ذوق تو یه کتاب رنگ آمیزی برداشتیم و دادیم دستت . آخر سر که جنسها رو میزاشتیم تو ریل تا پولشو حساب کنن دیدم به به کل حاشیه کتابو خوردی و خیس آب کردی. ...
25 فروردين 1395

عید 95 و اولین مسافرت نیلوجان

آخرین چهارشنبه سال بود منم مطابق سالهای پیش منتظر عیدی از طرف مامان جون وباباجون بودم که دایی جون زحمتشو کشید و واسمون عیدی آورد. راستی شلواری که تو تنت هست من با عشق تو واسه اولین بار خیاطی کردم. دست بقیه هم درد نکنه دایی جون و خاله جون و عمو جون و مامان بابایی که واست هدیه های خوشگلی گرفتن.   روز دوم عید من و تو بابایی رفتیم بانه واسه من که از موقع تولد تو خونه نشین شده بودم هر چند مسافرت یکروزه بود ولی خوب بود. روز چهارم عید به همراه عموجونت اینا رفتیم خونه عمه زهرا و از اونجا روستا. روستا خیلی خوب بود اگه سگها میزاشتن میخواستم واسه اولین بار من و تو روستارو بگردیم که نشد . از اونجا رفتیم مشکین شهر واسه دیدن پل معلق...
24 فروردين 1395

شش ماهه دوم نیلو جان

تازه وارد شش ماه شده بودی که بردم دکتر و شروع به غذا کردی. اولین غذا هات فرنی و حریره بادام بود . ماشالله چه خوش اشتها هم هست این دخترم . اولین روز داشتی قابلمه رو ازم میگفرتی و سرتو کرده بودی تو قابلمه . نیلو خانم ما ماشالله تو همه چی عجوله ، آخه تو شش ماهگی مینشست . تو هفت ماهگی سینه خیز میرفت و یه چیزایی هم مثل مامان و بابا صدا میزد. تو هشت اسفند تولد بابایی بود من و تو خواستیم باباییرو سروپرابز کنیم طبق روال هر سال خودمون واسه بابایی کیک پختیم و برا سورپرایزش کیک و کادو ( پیراهن) رو هر کدومو کردیم تو یه قابلمه و خودمونو زدیم به اون راه که انگار ما یادمون رفته تولده امروز. بابایی هم وقتی از سرکار اومد رفت سرگاز که ببین چی وا...
24 فروردين 1395

دانشگاه

قبل اینکه تو به دنیا بیای من فکر میکردم بچه بزرگ کردن کار راحتیه .اونقدرها که فکر میکردم خیلی راحتر از درس و کار هست . به خاطر همچین فکری کار رو گذاشتم کنار تا با وجود تو ترم آخرمو بگذرونم ولی به خدا فکرشم نمیکردم که اینقدر سخت باشه . تو که مرداد به دنیا اومدی منم تو شهریور پایاننامه رو برداشتم . هفته ای یه بار با مامان جون دانشگاه میرفتیم و تو مامان جون تو مسجد دانشگاه منتظر میموندیم تا من بیام . با اینکه سختی میکشیدم ولی دلم نمیومد که تو اذیت بشی و از چیزی واست کم بزارم برا همون همه ی فشاراتو خودم متحمل میشدم . موقع رفتن به دانشگاه تو رو تو کریر میزاشتم و میرفتیم دنبال مامان جون.   تو 26 بهمن ماه 94 موقع دفاع من بود...
24 فروردين 1395

دندونی

قبل اینکه دندونت در بیاد همش دنبال ایده و طرح واسه روز دوندونی میکشیدم و خدا خدا میکردم که تا اون موقع دفاع از پایاننامه تموم بشه ولی خوشبختانه یا متاسفانه این دختر عجول من زودتر از همه درست در 94/10/14 یعنی پنج ماهگی دندون در آورد . منم دست به کار شدم و شبها وقتی بابایی میخوابید تا سه شب با کمک تو کارتها و تم هر چند اونچیزی که میخواستم نشد ولی تا حدی تونستم درست کنم.        ​ عزیزم هر چند فرصت اینکارو نداشتم ولی برا اینکه چیزی واست کم نزارم خواستم تلاشمو بکنم واز طرفی برای اینکه مهمونهای طرف مامانی و بابایی راحت باشن منم تو دو روز گرفتم . هر کدوم از مهمونها زحمت یه هدیه رو کشیده بودم ول...
10 فروردين 1395

تا شش ماهگی نیلو

وقتی به دنیا اومدی یه دختر کاملا ساکت و آرومی بودی تا چلهمت . همه میگفتن بعد چهل شروع میکنه ، راس میگفتن از دو روز مونده به چهلم گریه و شکم درد و شب بیداریهات شروع شد . من و بابایی خانم دکتر سیمین تقی زاده تو فلکه ولیعصر رو به عنوان دکتر اختصاصیت انتخاب کردیم. اولین بار واسه شکم دردت (کولیک) پیش خانم دکتر بردیم . بعدها هر ماه میبردیم به جز واکسن و چکاب گوش.  چقدر روزای سختی بود شبا تا صبح بیدار بودی . از طرفی منم پایاننامه داشتم . من بعضی وقتا فکر میکنم با همه شیرینی اون روزا سختترین روزای زندگیم بود .     تا میخواستم از کنارت تکون بخورم گریه ات میگرفت واسه همون منم بعدها یاد گرفتم که تو رو تو کریر ...
28 اسفند 1394

مراسم ده نیلوجان ( ایلشمع )

قدیمیترها مراسم ده میگرفتن و ناهار میدادن و اسم واسه بچه میزاشتن ولی الان اینکارا از مد افتاده به جاش بقول ترکها ایلشمع میگیرن . اسم رو هم که مامان و بابای بچه قبلا خودشون انتخاب میکنن . ما هم همینکارو کردیم منتها منتظر موندیم تا یکم وضعیت بدنی من رو به راه بشه تا بعد . بعد مراسم که از اونجایی که بابای بابایی بزرگتر بود بهتر بود ایشون اذان رو دم گوشتون میگفتن ولی خب بابا مامانی اومدن ما هم به احترام از باباجون خواستیم تا اذان رو دم گوشت بخونن. از باباجون هم ممنون که قبول کردن. مامان جونها و خاله جون و دایی جون تو بیمارستان هدیه اشونو داده بودن . عمه نرگس انگشتر و عمه زهرا و عمو نادرت هم مدال واست هدیه آوردن ...
28 اسفند 1394