بارداری
یه روز من و بابایی بعد از سه سال و چند ماه زندگی مشترک با مشورت با خانم دکتر مهین میرزاجانزاده تصمیم به نی نی دار شدن گرفتیم. اون موقعها من دانشجوی ترم دوم ارشد و کارمند شرکت نیرو پدید سهند بودم. وقتی اولین ضربان قلبتو شندیم قند تو دلم آب شد و گریه ام گرفت از دکتر چندین بار تعداد ضربانتو پرسیدم ( 145 بار در دقیقه در هفته هفتم) از همون جا به مامان جون خبر دادم که داری نوه دار میشی. از اونطرف هم موقعی خبر رو به عمه جونت اینا دادیم که بساط جشن و عروسی عمه زهرا رو می چیدن. منم برا اینکه بعدها نگی تو عروسی عمه ام نرقصیدم باهات یه دوری تو عروسی زدم. بابایی با شنیدن وجود تو زودی رفت دوربین عکاسی رو گرفت که از تمام لحظات و...




