نیلو جاننیلو جان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

دنیای من نیلو

بارداری

1394/12/23 17:48
نویسنده :
1,934 بازدید
اشتراک گذاری

یه روز من و بابایی بعد از سه سال و چند ماه زندگی مشترک با مشورت با خانم دکتر مهین میرزاجانزاده تصمیم به نی نی دار شدن گرفتیم. اون موقعها من دانشجوی ترم دوم ارشد و کارمند شرکت نیرو پدید سهند بودم.

 وقتی اولین ضربان قلبتو شندیم قند تو دلم آب شد و گریه ام گرفت از دکتر چندین بار تعداد ضربانتو پرسیدم ( 145 بار در دقیقه در هفته هفتم) از همون جا به مامان جون خبر دادم که داری نوه دار میشی. از اونطرف هم موقعی خبر رو به عمه جونت اینا دادیم که بساط جشن و عروسی عمه زهرا رو می چیدن. منم برا اینکه بعدها نگی تو عروسی عمه ام نرقصیدم باهات یه دوری تو عروسی زدم.

بابایی با شنیدن وجود تو زودی رفت دوربین عکاسی رو گرفت که از تمام لحظات واست عکس و فیلم بگیریم . منم با خود گفته بودم وقتی ضربان قلبتو شنیدم میرم واست یه هدیه (آویز تخت) می گیرم.

از هفته هفتم من کمر درد شدید داشتم که حتی کارهای شخصی رو هم نمیتونستم انجام بدم اگه مامان جون و بابایی نبودن من کلا لنگ بودم ولی با این وجود سرکار میرفتم.

​​اواخر هفته هفده بودم که واسه تعیین جنسیت رفتیم بابایی هم با دکتر هماهنگ شد و شروع به فیلم برداری کرد . قبل رفتن خاله مینا و عمه زهرا مدام جنسیت رو میپرسیدن. بعد اومدن از اتاق سونوگرافی به هر دو اطلاع دادیم.

بعدها شنیدم که خاله جون و مامان جون همون روز از سر ذوق رفتن واست هدیه گرفتن. از اونجایی که نزدیک عید بود همه واست عیدی گرفته بودن دست همشون درد نکنه . ما هم کلی ذوق کردیم.

 هدیه خاله جون

هدیه عموی مامان

 هدیه مامان جون بابایی

 هدیه عموجون​

 هدیه عمه نرگس

 هدیه عمه زهرا

تا یه ماه بد نبودم ولی بعدش پادرد و لگن درد گرفتم به سختی دانشگاه و سرکار میرفتم چه برسه به خرید سیسمونی . اگه بابایی و مامان جون نبودن من لنگ بودم . از ماه هفتم دکتر به خاطر احتمال زایمان زودرس استراحت نوشت منم اون مدت خونه مامان جون مهمون بودم اون زمان ماه رمضون بود. تا اینکه از ماه هشتم سرکار نرفتم. موندم خونه و لحظه شماری تا پایان 38 هفتگی. ما هر چی منتظر موندم دیدیم نه خیر این فرشته خانم ما نمیخواد بیاد . 19 مرداد بود که واسه چکاب آخر پیش دکتر رفته بودم دکتر با معاینه گفت که چی شده که ضربان قلبش اینجوری تند میزنه . ما رو فرستاد واسه نوار قلب ازت .بعد از استراحت آرامش گفتند که نی نی هیچ مشکلی نداره به خاطر اضطراب مامانش هست . خانم دکتر هم بهم فرداش صبح گفتند که برم بیمارستان. از اونجایی هم که آمادگی نداشتیم بابایی و من تا ساعت دو شب خونه رو حاضر کردیم. فرداش صبح رفتیم که مامان جون رو برداریم دیدیم که خاله جون تا صبح نخوابیده و اونم ما رو همراهی کرد . از اتاق عمل که اومدم بیرون عمه زهرا جونت و مامان بابایی هم بودن. خلاصه که به عمه ات و دو تا مامان جونا خیلی زحمت دادم هم بیمارستان و هم خونه . خاله جون هم خونه کمک ما بود . تو بیمارستان مامان جون  با دستبند واسه من. خاله جون با مدال ایتالیایی و دایی جون با کارت هدیه و مامان جون بابایی النگو واسه تو و بابایی با انگشتر واسه من، منو سورپرایز کردن و بهترین سوراپرایز ، سورپرایز خودا بود که تو رو بهم هدیه داد . وقتی از بیهوشی داشتم بیدار میشدم هنوز چشمم رو باز نکرده بودم که تو رو بغلم گذاشتم . عچب حس زیباییییییییی

نیلو جان ما با وزن 3400 گرم و قد 50 متولد شد. خداجون هزاران بار شکر واسه سالم و سلامت بودن گل دخترم.

پسندها (4)

نظرات (0)