نیلو جاننیلو جان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

دنیای من نیلو

دانشگاه

قبل اینکه تو به دنیا بیای من فکر میکردم بچه بزرگ کردن کار راحتیه .اونقدرها که فکر میکردم خیلی راحتر از درس و کار هست . به خاطر همچین فکری کار رو گذاشتم کنار تا با وجود تو ترم آخرمو بگذرونم ولی به خدا فکرشم نمیکردم که اینقدر سخت باشه . تو که مرداد به دنیا اومدی منم تو شهریور پایاننامه رو برداشتم . هفته ای یه بار با مامان جون دانشگاه میرفتیم و تو مامان جون تو مسجد دانشگاه منتظر میموندیم تا من بیام . با اینکه سختی میکشیدم ولی دلم نمیومد که تو اذیت بشی و از چیزی واست کم بزارم برا همون همه ی فشاراتو خودم متحمل میشدم . موقع رفتن به دانشگاه تو رو تو کریر میزاشتم و میرفتیم دنبال مامان جون.   تو 26 بهمن ماه 94 موقع دفاع من بود...
24 فروردين 1395

دندونی

قبل اینکه دندونت در بیاد همش دنبال ایده و طرح واسه روز دوندونی میکشیدم و خدا خدا میکردم که تا اون موقع دفاع از پایاننامه تموم بشه ولی خوشبختانه یا متاسفانه این دختر عجول من زودتر از همه درست در 94/10/14 یعنی پنج ماهگی دندون در آورد . منم دست به کار شدم و شبها وقتی بابایی میخوابید تا سه شب با کمک تو کارتها و تم هر چند اونچیزی که میخواستم نشد ولی تا حدی تونستم درست کنم.        ​ عزیزم هر چند فرصت اینکارو نداشتم ولی برا اینکه چیزی واست کم نزارم خواستم تلاشمو بکنم واز طرفی برای اینکه مهمونهای طرف مامانی و بابایی راحت باشن منم تو دو روز گرفتم . هر کدوم از مهمونها زحمت یه هدیه رو کشیده بودم ول...
10 فروردين 1395

تا شش ماهگی نیلو

وقتی به دنیا اومدی یه دختر کاملا ساکت و آرومی بودی تا چلهمت . همه میگفتن بعد چهل شروع میکنه ، راس میگفتن از دو روز مونده به چهلم گریه و شکم درد و شب بیداریهات شروع شد . من و بابایی خانم دکتر سیمین تقی زاده تو فلکه ولیعصر رو به عنوان دکتر اختصاصیت انتخاب کردیم. اولین بار واسه شکم دردت (کولیک) پیش خانم دکتر بردیم . بعدها هر ماه میبردیم به جز واکسن و چکاب گوش.  چقدر روزای سختی بود شبا تا صبح بیدار بودی . از طرفی منم پایاننامه داشتم . من بعضی وقتا فکر میکنم با همه شیرینی اون روزا سختترین روزای زندگیم بود .     تا میخواستم از کنارت تکون بخورم گریه ات میگرفت واسه همون منم بعدها یاد گرفتم که تو رو تو کریر ...
28 اسفند 1394

مراسم ده نیلوجان ( ایلشمع )

قدیمیترها مراسم ده میگرفتن و ناهار میدادن و اسم واسه بچه میزاشتن ولی الان اینکارا از مد افتاده به جاش بقول ترکها ایلشمع میگیرن . اسم رو هم که مامان و بابای بچه قبلا خودشون انتخاب میکنن . ما هم همینکارو کردیم منتها منتظر موندیم تا یکم وضعیت بدنی من رو به راه بشه تا بعد . بعد مراسم که از اونجایی که بابای بابایی بزرگتر بود بهتر بود ایشون اذان رو دم گوشتون میگفتن ولی خب بابا مامانی اومدن ما هم به احترام از باباجون خواستیم تا اذان رو دم گوشت بخونن. از باباجون هم ممنون که قبول کردن. مامان جونها و خاله جون و دایی جون تو بیمارستان هدیه اشونو داده بودن . عمه نرگس انگشتر و عمه زهرا و عمو نادرت هم مدال واست هدیه آوردن ...
28 اسفند 1394

بارداری

یه روز من و بابایی بعد از سه سال و چند ماه زندگی مشترک با مشورت با خانم دکتر مهین میرزاجانزاده تصمیم به نی نی دار شدن گرفتیم. اون موقعها من دانشجوی ترم دوم ارشد و کارمند شرکت نیرو پدید سهند بودم.  وقتی اولین ضربان قلبتو شندیم قند تو دلم آب شد و گریه ام گرفت از دکتر چندین بار تعداد ضربانتو پرسیدم ( 145 بار در دقیقه در هفته هفتم) از همون جا به مامان جون خبر دادم که داری نوه دار میشی. از اونطرف هم موقعی خبر رو به عمه جونت اینا دادیم که بساط جشن و عروسی عمه زهرا رو می چیدن. منم برا اینکه بعدها نگی تو عروسی عمه ام نرقصیدم باهات یه دوری تو عروسی زدم. بابایی با شنیدن وجود تو زودی رفت دوربین عکاسی رو گرفت که از تمام لحظات و...
23 اسفند 1394