دانشگاه
قبل اینکه تو به دنیا بیای من فکر میکردم بچه بزرگ کردن کار راحتیه .اونقدرها که فکر میکردم خیلی راحتر از درس و کار هست . به خاطر همچین فکری کار رو گذاشتم کنار تا با وجود تو ترم آخرمو بگذرونم ولی به خدا فکرشم نمیکردم که اینقدر سخت باشه . تو که مرداد به دنیا اومدی منم تو شهریور پایاننامه رو برداشتم . هفته ای یه بار با مامان جون دانشگاه میرفتیم و تو مامان جون تو مسجد دانشگاه منتظر میموندیم تا من بیام . با اینکه سختی میکشیدم ولی دلم نمیومد که تو اذیت بشی و از چیزی واست کم بزارم برا همون همه ی فشاراتو خودم متحمل میشدم . موقع رفتن به دانشگاه تو رو تو کریر میزاشتم و میرفتیم دنبال مامان جون. تو 26 بهمن ماه 94 موقع دفاع من بود...








