نیلو جاننیلو جان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

دنیای من نیلو

سفر به شمال - تیرماه 95

مسافرت چند روزه به انزلی و تهران مصادف با اتمام یازده ماهگیت در بیست تیر ماه بود . جونم بهت بگه که کل جاده رو یا خواب بودی یا با جا لیوانی ماشین بازی میکردی .حالا خوبه کریر رو برداشتیم . ولی خب موقعی که از ماشین پیاده میشدیم تو هم بیدار میشدی و کیف میکردی .انگار بهت خوش میگذشت. اینم یه عکس از کنار دریای هتل ( درنا ) گرفتیم .خیلی خوب بود منتها بارون نزاشت ​ ...
25 تير 1395

باغ باباجون

اردیبهشت بود که برا بار اول نیلوخانم داشت میرفت باغ باباجون . به به چه کیفی میکرد این قند عسل ما. با دیدن درختها و حرکت برگها اونقدر ذوق کرده بودی که با ذوق تو ما هم ذوق میکردیم . از شدت خوشحالی فقط داشتی میخندیدی و غلط میزدی ...
29 ارديبهشت 1395

کاردستی های مامانی

از وقتی که تو به دنیا اومدی خلاقیت مامانی به عشق دخرتش شکوفا شده . اولین بار خواستم ساعت اتاقت رو درست کنم که با کمک بابایی تونستیم ساعت رو بسازیم کار فتوشاپ ساعت رو مامانی انجام داد وکار ساختش هم بابایی زحمتشو کشید برا بار دوم تصمیم گرفتم واسه دخترم شلوار بدوزم . خب من اصلا خیاطی بلد نبودم ولی با هزار زحمت تونستم بدوزم . البته دوتا شلوار دوختم  که از اولی یادم رفت عکس بگیرم.   و اما کار چهارم نمدی واسه اتاقت با واحد اندازه گیری قد کار پنجم : رفتیم برج بلور که واست ژاکت بگیریم اونجا آویز درب رو دیدم و خیلی پسند کردم . منم اومدم خودم دست به کار شدم .اینم نتیجه کار ست بلوز و دامن و شورت و گل سر و گل ...
19 ارديبهشت 1395

روز پدر

پنجشنبه 2 اردیبهشت بابایی روزت مبارک اولین سال باباشدنت رو بهت تبریک میگم. مرسی که هستی بابایی ...
19 ارديبهشت 1395

اولین کتاب نیلو

فروردین ماه بود که من و بابایی واسه خرید های ماهانه خواستیم بریم فروشگاه . معمولا واسه خرید لاله پارک یا فروشگاه رفاه میریم که ایندفعه رفتیم فروشگاه رفاه. داشتم کتابهای بچگونه رو نگاه میکردم که یه چیزی مناسب سنت و واسه آموزش تو پیدا کنم که متوجه شدم هر کتابی رو که من برمیدارم برا عکسهای رو جلدش ذوق میکنی. به خاطر این ذوق تو یه کتاب رنگ آمیزی برداشتیم و دادیم دستت . آخر سر که جنسها رو میزاشتیم تو ریل تا پولشو حساب کنن دیدم به به کل حاشیه کتابو خوردی و خیس آب کردی. ...
25 فروردين 1395

عید 95 و اولین مسافرت نیلوجان

آخرین چهارشنبه سال بود منم مطابق سالهای پیش منتظر عیدی از طرف مامان جون وباباجون بودم که دایی جون زحمتشو کشید و واسمون عیدی آورد. راستی شلواری که تو تنت هست من با عشق تو واسه اولین بار خیاطی کردم. دست بقیه هم درد نکنه دایی جون و خاله جون و عمو جون و مامان بابایی که واست هدیه های خوشگلی گرفتن.   روز دوم عید من و تو بابایی رفتیم بانه واسه من که از موقع تولد تو خونه نشین شده بودم هر چند مسافرت یکروزه بود ولی خوب بود. روز چهارم عید به همراه عموجونت اینا رفتیم خونه عمه زهرا و از اونجا روستا. روستا خیلی خوب بود اگه سگها میزاشتن میخواستم واسه اولین بار من و تو روستارو بگردیم که نشد . از اونجا رفتیم مشکین شهر واسه دیدن پل معلق...
24 فروردين 1395

شش ماهه دوم نیلو جان

تازه وارد شش ماه شده بودی که بردم دکتر و شروع به غذا کردی. اولین غذا هات فرنی و حریره بادام بود . ماشالله چه خوش اشتها هم هست این دخترم . اولین روز داشتی قابلمه رو ازم میگفرتی و سرتو کرده بودی تو قابلمه . نیلو خانم ما ماشالله تو همه چی عجوله ، آخه تو شش ماهگی مینشست . تو هفت ماهگی سینه خیز میرفت و یه چیزایی هم مثل مامان و بابا صدا میزد. تو هشت اسفند تولد بابایی بود من و تو خواستیم باباییرو سروپرابز کنیم طبق روال هر سال خودمون واسه بابایی کیک پختیم و برا سورپرایزش کیک و کادو ( پیراهن) رو هر کدومو کردیم تو یه قابلمه و خودمونو زدیم به اون راه که انگار ما یادمون رفته تولده امروز. بابایی هم وقتی از سرکار اومد رفت سرگاز که ببین چی وا...
24 فروردين 1395