شش ماه اول دوسالگی
راستش نمیدونم چی بنویسم و از کجا بنویسم . الان نیمه شب هست نیلوخانم هنوز بیداره و منم مجبورم ساعت خوابم رو باهاش تنظیم کنم . الان چند روزه که بد جوری مریض شده یعنی خانوادگی مریض شدیم . چند روز پیش هر سه تامون رو سرم زدن. نیلو خانم ما یکم البته یکم بیشتر از یکم شلوغه وقتی سالمه من نمیتونم باهاش راه بیام چه برسه قتی که مریضه. الانم برا اینکه از دستش راحت بشم اومدم که بنویسم ولی مگه میزاره . کم مونده دکمه های کیبورد بیاد دستم. نمیدونم همه مامانا با من هم حس هستن یا نه . من خیلی خسته میشم .بعضی وقتا احساس میکنم دلم داره میترکه . مادر شدن نمیدونم بگم سخته شیرینه بده خوبه ... وقتی سرحاله پدرمو درمیاره وقتی هم مریضه دلم اتیش میگیره . وقتی میخواد حتی یه عطسه بکنه انگار جونم در میاد . بعضی وقتا میگم خدایا تا نیلو بزرگ شه خیلی راه هست فکر میکنم طاقت ناراحتی اونو ندارم . خدایا خودت بهم صبر بده . بعد درد و دل یه عکس از دختر گلم بزارم که خستگیمون در بیاد.
یکم هم از اتفاقات بگم .
- خبر اول اینکه درست از آخر سیزده ماهگیت کاملا داری راه میری .
- خبر دوم اینکه ماشینو عوض کردیم و خونه رو فروختیم . قراره آخر آذر ماه اسباب کشی کنیم
از موقعی که خونه رو فروخته بودیم خیلی سرمون شلوغ بود حالا بعد از مدتها اومدم که بگم اون مدت چه خبرا بود . خونه رو که فروختیم از این خونه به خونه نگاه کردن ها شروع شد . من مسیر ائل گلی تبریز رو دوست داشتم ولی نتونستیم با شرایط ما خونه مناسب رو پیدا کنیم تا این که در یه منطقه دیگه و بنا بنظر بابایی یه خونه تازه که هنوز ساختش تموم نشده بود گرفتیم . خونه رو قرار بود بهمن تحویل بدن که ما هم مجبورا تا اخر اسفند به آپارتمان دایی مامانی که خالی بود اسباب کشی کردیم و تا اون موقع هم کارای تجهیز خونه رو انجام دادیم و 27 اسفند بالاخره اسباب کشی کردیم.
هر سال من عادت دارم که با یه ایده خوب هفت سین بچینم ولی امسال هر چی دوندگی کردیم نتونستیم به موقع تموم کنیم . دقیقا تو لحظه تحویل سال نردبان وسط خونه بود و فرشها لوله شده و من داشتم تو رو حموم میکردم .
- اون مدتی که خونه دایی بودیم تولد مامانی و تولد بابایی و ولنتاین هم تو اون مدت گرفتیم . یه خاطره خوب و خنده دار : روز تولد من بابایی زحمت کشیده بودن و واسم یه هدیه خیلی خوشگل گرفته بودن از اونجاییکه بابایی هر روز موقع اومدن از سرکار از پشت درب واسه تو یه تنقلاتی میدادن ایندفعه که در رو باز کردیم هدیه منو از پشت درب دراز کردن تو هم که دیدی واسه تو نبوده و این واسه مامانی بود زدی زیر گریه . هر چقدر خواستیم ارومت کنیم روتو برمیگردوندی و عین بزرگتر ها لباتو گاز میگرفتی مثلا میخواستی جلو خودتو بگیری و غرورتو نشکنی . چند روز بعد بابایی واسه ولنتاین یه کیک گرفته که از ترس تو اول اسم تو رو رو کیک نوشته بود.

- یه چیز دیگه خونه دایی مامانی چند خونه از خونه خاله جون فاصله داشت تو این سه ماه از اون بابت کلی بهمون خوش گذشت وقتی تنها میشدیم یه ساعتی زودی میرفتیم خونه خاله جون و برمیگشتیم.


شش ماه اول دوسالگی 

